رو به زوال!

جولای 28, 2008 by Ali

وارد مغازه موبایل فروشی شدم . قبل از من روحانی مسنی در مغازه بود که فروشنده مشغول صحبت با او بود. به گمانم می خواست یکی از قطعات گوشی موبایل را بخرد.رفته بودم تا در این” آشفته بازار تقلب و کپی” باتری گوشی بخرم البته به شرط اصلی بودن.بعد ازمن دختری آمد که قصد فروش گوشی نویی را داشت . ظاهرش با عرف معمول جایی که من رفته بودم چندان تناسب نداشت .گفت که می خواهد گوشی را بفروشد و از فروشنده پرسید : می خردش؟! ..فروشنده گوشی را نگاهی کرد و پاسخ روشنی نداد و بی تفاوت مشغول صحبت با روحانی مسن شد. دختر فروشنده گوشی نو لحظاتی درنگ کرد. مثل من نبود که منتظر بماند. رو به صاحب مغازه کرد وبا لحنی بلندتر از قبل گفت : اگر خریداری بگو. صاحب مغازه هم که این بار صدایش نسبت به قبل بلندتر شده بود گفت می خرم، ولی می بینی که مشتری دارم . دخترفروشنده گوشی نو که آشکارا لحن صاحب مغازه را نپسندیده بود با لحن اعتراض آمیزی گفت : من که نمی تونم منتظر بمونم که بالاخره معلوم بشه می خری یا نه. فروشنده باید انقدر تحمل داشته باشه که بتونه با مشتری خوب برخورد کنه. یادم نیست صاحب مغازه در پاسخ چه گفت ، فقط همین قدر فهمیدم که داشت دعوا می کرد. دختر فروشنده گوشی نو در حال خارج شدن گفت : این همه مغازه موبایل فروشی..می رم اونجا. صاحب مغازه این بار صفت زشتی را منتسب کرد به دختر. دختر فروشنده گوشی نو که حالا بیرون مغازه رفته بود گفت : می دم مغازه تو ببندن . صاحب مغازه این بار از ادبیات شفاهی استفاده کرد که به نظرم رکیک هم بود.

من در مغازه مانده بودم و روحانی مسن .صاحب مغازه که انگار می خواست نشان دهد حق به جانب او بوده گفت نمی بینن قبل از اونها مشتری منتظر ایستاده …فقط دنبال اینن که حرف خودشونو بزنن. این حرفها اما ظاهرا اثری را که اون انتظار داشت نگذاشته بود…تا اینکه به کنایه ابلغ من التصریح نسبتی به دختر فروشنده گوشی نو _که حالا دیگر آنجا نبود_ داد که طبق آیین و مسلکی که من می شناسم”حد” دارد .اندکی درنگ کردم تا اعتراض روحانی مسن را بشنوم. خبری نشد. نتوانستم ساکت بمانم. گفتم : نمی شود روی ظاهر قضاوت کرد. هر حرفی داشتی جلوی خودش می گفتی تا او هم حق دفاع داشته باشه . حرف من جرقه ای بود به انبار باروت ذهن صاحب مغازه تا بقیه حرفها رابگوید. اینکه حاضر است حرفش را ثابت کند و مطمئن از درستی حرفش هست. حرف خودم را تکرار کردم. در تمام این مدت انتظار داشتم روحانی مسن اگر تایید نمی کند حرفم را لااقل رد هم نکند . رو به من کرد و گفت وقتی “اینجا” کسی با این قیافه می آد “مشکل” داره !

باتری اصلی خواسته بودم برای گوشی. صاحب مغازه باتری را که آورد متوجه شدم که “هولوگرام” باتری، اصلی بودنش را ثابت نمی کند .همین را بهش گفتم. گفت : الان همه باتری ها کپی شده و دیگه با هولوگرام ظاهری نمیشه درباره اصلی بودنش قضاوت کرد. باید به فروشنده اعتماد داشته باشی که به اصلی بودن هم یقین کنی !…بله ! طبق ظاهر نمی شود مطمئن شد و قضاوت کرد .این را فروشنده درباره “باتری” به من می گفت. مطمئن بودم که به او “اعتماد ” هم نمی شود کرد. بیرون آمدم .

داشتم خفه می شدم. راحت شدم وقتی بیرون آمدم. تمام راه در ذهنم این دو تعبیر دور می زد: عالم متهتک و جاهل متنسک .تلنگری برای خودم بود.

***

دوستی از یکی از روحانیون مورد احترام نقل می کرد که می گفت اگر دیدی مسلمی وارد مغازه مشروب فروشی شد حق قضاوت ناروا نداری. مثلا می توانی بگویی تشنه اش بوده و به دنبال آب راهی مغازه شده است.

***

نقل است که خلیفه مسلمین از کنار خانه ای می گذشت که صدای بد مستی صاحب خانه ای او را متوجه خود کرد. خلیفه از دیوار خانه بالا رفت تا حقش را کف دستش بگذارد. گویا بعد از سرحال آمدن، صاحب خانه که اشتباه خود را قبول کرده بود اما به خلیفه گفت اگر من یک اشتباه کردم تو سه اشتباه کردی.تجسس کردی. وقتی وارد شدی سلام نکردی. از درب به داخل نیامدی.

***

آنچه در مغازه دیدم با سنتی که من می شناسم سر سازگاری نداشت. بخشی از اخلاق رو به زوال و “آشفته بازار تقلب و کپی ” اما برایم عینی تر شد.

بعد التحریر :

“به حرفي كه از دهان كسي بيرون مي آيدنبايد گمان بد ببري، وقتي براي آن برداشت نيكويي وجود دارد” (امیرمومنان علی (ع) )

ممنون از مانیا و مدیکو برای یادآوری روایت !

_________________________________________________________

* یادداشت “روح دین” پی خواهد داشت. حرفهایم را بعدترخواهم گفت.

روح دین؟!

جولای 19, 2008 by Ali

“روح زمانه” اصطلاحيه که “هگل” مطرح مي کنه.با اين توضيح که هر”زمانه” اي روحي داره که شناخت اون  روح کمک مي کنه به شناخت زمانه مربوطه. تفاوت زمانه ها هم ناشي از اختلاف روح اون زمانه هاس .

نمي دونم مي تونه درست باشه يا نه …اينکه از اين اصطلاح استفاده کنم براي گفتن اينکه ميشه قائل شد به اصطلاح “روح دين” !..طبيعتا اين حرف چندان دقيق نيست و خامه…ولي به صورت کلي هميشه با خودم احساس مي کنم “دين” روحي داره که عميقا مرتبط هست با مفاهيمي مثل “عدالت”، “رهايي” ، “آزادگي”،”سعادت” و زندگي بهتر !

به گمونم اديان هم به اين اعتبار مي تونن باعث “زندگي بهتر” بشن…شايد اگه اين حرف رو قبول کنيم نتيجه اش اين بشه که اگه در جايي اين مفاهيم که حاکي از “روح دين” هستن لطمه خوردن طبيعتا اون جا “روح دين” لطمه خورده و نميشه به اعتبار ادعاي  مدعيان وضعيت ايجاد شده روديني دونست !

مشکل اينجاس که هم اين حرف من کلي ه  و هم بر سر مصاديق و تعاريف بحث فراوون ه و مدعيان بسيار. اما فک کنم اگه جايي بود که عموم و نوع مردم احساس کردن خلاف اين “روح دين” عمل شده  بايد در اونجا توقف کرد !

آفتاب آمد دلیل آفتاب!

جولای 16, 2008 by Ali

بگذار ایمانم را به تو از سر دل راسخ کرده باشم . روا نباشددر حضور آفتاب سوال ازنور شمعی شود . وجود تو نور است و نور هم خود دلیل. تو خود دلیل خود هستی .

سخن از دلایل بزرگی تو بسیار است و امروز بسی بسیار تر . عده ای وجود آفتاب را انکار می کنند و در حضور آفتاب به دنبال شمعی هستند آن هم خاموش !دیگرانی هم در این میان آستین بالا می زنند تا اثبات روشنی آفتاب کنند . تلاششان پر ارج و گرامی .من هم از این جهد پر شکوه بهره ها بردم . خواندنشان هیچ گاه برایم بی فایده نبود و نیست . با این همه الان که خوب نگاه می کنم می بینم ایمانم را به وجود نورانی ات نه از مکتوبات که از نانوشته های دلم یافته ام . ته دلم گواهی می دهد به تو ! شاهد است بر افضلیت تو. چه جای بحث و قیل و قال ؟! سخنی از تو بر روایی دق کردن مسلمی بابت خلخال بیرون کشیدن از پای زنی یهودی خود گویا ترین شاهد است .سخنت درباره نحوه برخورد با ضاربی که بر سبیل هر رسم و مسلکی ناجوانمرد بود دلیل کمی است ؟ دل من دیگر چه می خواهد ؟باور می کنم که دلم آرام می گیرد به وجود تو . به دلم که رجوع می کنم بی نیاز از هر مسوده ای است. تو خود دلیل خود هستی .پرتو وجود آفتاب گونه ات در صفحه به صفحه ، کلمه به کلمه “نهج البلاغه ” به دلم تابانده می شود. دلم به هر جمله اش که می رسد به وجودت گواهی می دهد .

***

سه جمله از نهج البلاغه که این روزها و خیلی وقتهای دیگر در ذهنم طنین انداز می شود .به نظرم بی نیاز باشد از ترجمه:

اَحبِب لِاَخیک ما تُحِبُ لِنَفسِک.
الحقُّ اوسعُ الاشیاء فی التواصُف و اَضیَقُها فی التَناصُف .
کما تکونوا یولّی علیکم .

***

تو خود دلیل خود هستی .دستگیرمان باش .

آرزوهای علی کوچیکه !

جولای 11, 2008 by Ali

خيلي وقته که مي خواستم از آرزوهاي دوران کودکي علي کوچيکه بگم…ولي خب تنبلي ه و هزار مکافات !

خيلي سعي کردم اين حرفهايي که مي خوام بگموتويادداشت آرزوها واردنکنم ولي نشدديگه!اينکه آرزوها وقتي واقعا متعلق به دوران کودکي مي شه که تو همون زمان اين آرزوها رو يه جايي نوشته باشم ولي من که همچين کاري نکردم…پس مجبور شدم با نگاه امروزم به ديروز نگاه کنم و يه سري آرزوهايي رو که فک مي کنم اون موقع داشتمو بگم…يعني درواقع آرزوهايي که از ديروزمي خوام بگم به نوعي”برساخته “امروزمنه !امیدوارم آرزوهایی که می گم همونایی باشه که اون موقع ها می خواستم!

***

-علي کوچيکه وقتي خيلي ريزه ميزه بود کلي با خواهرش که يک سال و نيم از خودش بزرگتره بازي مي کرد .يه عالمه بازي بين خودشون درست کرده بودن…مامان بازي، “دوست ،برادر”که خواهرش “دوست” بود و علي کوچيکه “برادر ” . تو اين بازي کلي اين دو تا به هم کمک کردن..مثلا قرار مي ذاشتن که يکيشون داره از دره پرت مي شه و اون يکي مي پريد و اونو با کلي زحمت نجات مي داد …علي کوچيکه کلي ازاين بازيهاخوشش مي اومد و آرزو داشت هيچ وقت اين بازيها تمومي نداشته باشه .

-وقتي خواهرش هي بزرگ شد و بزرگ شد تا به سن مدرسه رفتن رسيد ، علي کوچيکه چون قبلا دوتا برادرشو ديده بود که ميرن مدرسه، فهميد که از اين به بعد يه مدت زيادي خواهرش تو خونه نيست …علي کوچيکه اون موقع ها با همه وجود آرزومي کرد خواهرش نره مدرسه .

-علي کوچيکه بچه آخر بود بين دو تا برادرخوب و حامي و يه خواهر گل گلي!..ولي هميشه آرزو داشت بچه آخر نبود…هميشه هم دوس داشت اينو ثابت کنه که بچه آخر بودن فقط يه جور اجباره که اون هيچ نقشي توش نداشته !

-وقتي ما 4 تا با بابا “شير بازي” مي کرديم علي کوچيکه چون خيلي کوچولو بود مي شد بچه شير و بقيه مي شدن طعمه هاي شير که شير بايد اونا رو شکار مي کرد ! ولي علي کوچيکه هم آرزو داشت کاش مي شد اونم جاي طعمه هاي شير باشه !

-خاله مهربون علي کوچيکه وقتي مي يومد خونه شون يه عالمه ذوق مي کرد …انقده از اومدن خاله گلش ذوق مرگ و کيفور مي شد که آرزو مي کرد خاله مهربونش هميشه پيششون بمونه .

-مامان دلسوز علي کوچيکه چند تا اسم با مزه گذاشته بود رو علي کوچيکه و يه شعري که براش مي خوند. علي کوچيکه انقده دوس داشت اين شعرو که خدا مي دونه . آرزو داشت تند وتند اين شعرو مامانش بخونه .

-يه برنامه اي مي ذاشت اون موقع ها به اسم “علي کوچولو” ! که اولش يه شعري بود که اين جوري شروع مي شد “علي کوچولو/اين مرد کوچک/….”..علي کوچيکه عاشق اين برنامه و شعرش بود…آرزو داشت جاي علي کوچولو بود .

-حالا ديگه علي کوچيکه يه ذره بزرگتر شده بود و بايد مي رفت مدرسه …هميشه آرزو داشت تومدرسه پسوند فاميلشو معلمها نخونن ! تازه فاميلش هم کلي سوژه بود و يه شعر باستاني!! در مورد فاميلش بود که همين جور سينه به سينه منتقل شده بود !!

-يه مربي پرورشي داشت دبستانش که کلي با بچه ها رفيق مي شد …علي کوچولو آرزو داشت که محبوب اون مربي پرورشي مي شد .

-يه ذره ديگه که بزرگ شد يعني کلاس چهارم که رسيده بود…ديد خيلي فوتبالو دوس داره …هميشه وقتي مدرسه تعطيل مي شد بايد منتظر اتوبوس مي شد همونجا جلوي ايستگاه اتوبوس يه جايي بود که بهش مي گفتن “فضاي سبز” ..علي کوچيکه بي توجه به تابلويي که مي گفت”وارد چمن نشويد” با چند تا از دوستاش با يه توپ پلاستيکي بساط فوتبالو پهن مي کردن…بعد از اينکه چند باري اتوبوس به ايستگاه مي رسيد و مي رفت تازه يادشون مي يومد بايد زودتر برن خونه وگرنه…!..ولي علي کوچيکه آرزو داشت خيلي بيشتر فوتبال بازي مي کرد .

-اون موقع ها تلويزيون دو تا شبکه بيشتر نداشت و تازه شبکه 3 هم راه افتاده بود …روزاي جمعه که مي شد از يه طرف برنامه کودک شروع مي شد و بعدش هم فيلم سينمايي هفته ! و همه مي خواستن اينا رو ببينن ! علي کوچيکه که اون موقع ها تازه اسم فوتباليست ها رو داشت ياد مي گرفت و مثلا به “فرشاد پيوس” مي گفت “فرشاد فيوز” دوس داشت کانال 3 رو نگاه کنه که فوتبال پخش مي کرد…ولي هميشه اين مشکلو داشت که هيچ کس ديگه اي همچين ميلي نداشت !..علي کوچيکه آرزو مي کرد مي شد فوتبال هاي جمعه ها رو نگاه مي کرد مخصوصا بازي “فرشاد فيوز “رو !تا روز بعدش جلوي بچه هاي ديگه کم نياره ! آخه اون موقع ها فک مي کرد “فرشادفيوز” بهترين گلزن جهانه !

-علي کوچيکه آرزو داشت زودتر بهار برسه تا بتونه بره سروقت آلبالوهاي درخت آلبالوي خونه مامان بزرگ و يه دل حسابي از آلبالو در بياره ! آخه علي کوچيکه از هر چيزي که ترش بود کلي خوشش مي يومد.

-علي کوچيکه مثه خيلي از گوگچولو هاي ديگه آرزو مي کرد زودتر بزرگ بشه ..چون فک مي کرد دنياي بزرگترا خيلي خبرا توشه و حتما دنياي بهتري ه!
ولي الان ديگه همچين فکري نمي کنه ! الان که جلوي آينه مي ره چند تار موي سپيدش در آينه خودنمايي مي کنه !

چراآزادی؟!

جولای 7, 2008 by Ali

اگر از کسي سوال شود چند ارزش جهانشمول و مورد اعتقاد عموم مردم را نام ببرد بي ترديد آزادي، عدالت، برابري ، انصاف، برادري از جمله آنها خواهد بود.گرچه تعداد اين ارزشها چندان زياد نيست در مقابل اما مناقشه بر سر برگزيدن هر يک از آنها فراوان و افزون است. اگر کسي از اين ميان هر کدام از آنها را برگزيند سعي خواهد کرد که نشان دهد چگونه آن ارزش اعم از بقيه است و مابقي را در درون خود مستتر دارد .آن کس که عدالت را ارزش برگزيده خود تلقي کند مدعي است آزادي، برابري و …همه و همه با عدالت “خود به خود” مهيا خواهند شد .

از سوي ديگر اين مفاهيم همچون اکثروبلکه تمام مفاهيم نظري خالي از اختلاف در مصاديق و تعاريف نبوده و نيستند .فضا و محيطي که هر يک از اين ارزشها در آن تنفس مي کنند و مورد اقبال واقع مي شوند در طرزتلقي از آنها موثر است. از “عدالت” در غرب معنايي درک مي شود که در ايران مهجور است .اگر نظريه “راولز” را به عنوان يکي از نظريات متاخر درباره “عدالت” مدنظر قرار دهيم ،”عدالت” مفهومي مي شود که علاوه بر نيازهاي مادي و خواسته هاي اوليه ، آزاديهاي سياسي و مدني را هم دربر مي گيرد و بدون برآورده شدن آزاديهاي اساسي _که در نظريه راولز مقدم بر خواسته هاي مادي افزون بر نيازهاي مادي بنيادين است_ “عدالت” اساسا ناقص مي ماند. در ايران اما با همه اوصافي که از برگزيدن عدالت به عنوان ارزش مقدم شنيده مي شود نظريه اي منسجم در اين باره در دست نيست .ناگزير بايستي مراد از عدالت را در عمل دريابيم.آنچه از عدالت در ايران دريافت مي شود در بهترين حالت تنها در بعد اقتصادي است.آن هم به صورت “توزيع” ثروت . نه خبري از صحبت از آزاديهاي سياسي و مدني است و نه حتي عدالت در “توليد” ثروت !

“عدالت”در فضايي که “راولز” در آن تنفس مي کند جز با در نظر گرفتن آزاديهاي سياسي آن هم در رتبه اي برتر و مقدم فهميده نمي شود . اگر “عدالت” به عنوان ارزش بنيادين گزينش شود لاجرم آزادي سايه اش خواهد بود .در ايران اما آنچه از مفهوم “عدالت” به ذهن متبادر مي شود بعد اقتصادي ، آن هم در شکل توزيعي آن است .به گمان من حتي اگر در راس ارزشهاي برگزيده “عدالت” نباشد باز اين ذهنيت “توزيع” ثروت در جاي خود باقي خواهد بود.به عبارت ديگر در ايران آنچه همواره محفوظ است خواست “توزيع” ثروت است . آنچه اما در اين ميان مغفول و مهجور مي ماند “آزادي” است !

تصورم بر اين است در گزينش ارزشها هماني بايد در راس قرار گيرد که کمتر مورد توجه قرار مي گيرد .اگر بر طبل عدالت نزده ، “توزيع” خود در حال رقص است بايستي رفت به سوي آنچه محروم و مطرود و حتي گاهي منفور قدرت است . آنچه به مثابه هوا نياز بنيادين ووجهي از انسانيت انسان درگرو آن است . در فضاي ايران به گمانم بايد به دنبال “آزادي” بود .

***

آه اگر آزادي سرودي مي‌خواند
كوچك هم‌چون گلوگاه پرنده‌يي
هيچ كجا ديواري فروريخته بر
جاي نمي‌ماند

ساليان بسيار نمي‌بايست دريافتن را
كه هر ويرانه نشاني از غياب
انساني‌ست
كه حضور انسان آباداني‌ست

هم‌چون زخمي همه عمر خونابه چكنده
هم‌چون زخمي همه عمر به دردي
خشك تپنده
به نعره‌يي چشم بر جهان گشوده
به نفرتي از خود شونده

غياب بزرگ چنين بود
سرگذشت بي‌راهي چنين بود

آه اگر آزادي سرودي مي‌خواند كوچك
كوچكتر حتي
از گلوگاه يكي پرنده

شاملو

ننگ ایران !

ژوئن 29, 2008 by Ali

خاتمی! تو مایه ننگ ایرانی !
تو مایه ننگ ایرانی چون شبیه ما نبودی !
روحیه استبداد زده ما را نداشتی !
تو مایه ننگ ایرانی ! آمدی و نشان دادی می توان بی جار زدن و هوار کشیدن عملا اخلاق را نشان داد !
تو مایه ننگ ایرانی ! که نقد کردنت و حتی توهین به تو بی هزینه بود و حتی باعث ترفیع!
تو مایه ننگ ایرانی ! که دیندار بودی و درعین حال آلوده تظاهر و ریا نشدی !
تو مایه ننگ ایرانی ! روزهای آخر را چون کسیکه تازه متولد شده می خندیدی از ته دل! انگار نه انگار که یک ایرانی دارد از قدرت فاصله می گیرد !
تو مایه ننگ ما هستی !
تو مایه ننگ ایران بودی و هستی ! که شریف آمدی و شریف ماندی!
تو مایه ننگ ایرانی ! که مخالفانت را با وجود آزادی بی حد و حصر و مصونیت آهنین با شعار “زنده باد مخالف من” بدرقه کردی !
تو مایه ننگ ایرانی ! که به دنیا نشان دادی می شود از ایران آمد و حرف از “گفتگو” زد !
تو مایه ننگ ایرانی ! که به جای عربده کشیدن بر مرکب قدرت، سخن از منطق در گفتگو،آزادی در عرصه اندیشه، و قانون در عرصه عمل زدی !
تو مایه ننگ ایرانی ! که ثابت کردی می شود دیندار بود و پایبند به سنت و در عین حال از اندیشه دنیای مدرن امروز بهره ببریم!
تو مایه ننگ ایرانی ! که بر گرده توده های از همه جا بی خبر سوار نشدی و زبان به کرامت انسانها باز کردی!
تو مایه ننگ ایرانی ! که زبانت زبان تکریم و عزت بود و نه تحقیر !
تو مایه ننگ ایرانی ! که به جای “دشمن”به دنبال “دوست” بودی!
تو مایه ننگ ایرانی !…
تو مایه ننگ ایرانی ! که از سر ما زیاد بودی و وصله ناجور !
اف بر تو باد !
***
اینجا را ببینید :
فضیحت نامه یک سوپر احمدی نژادی درباره خاتمی!

معجزه هزاره سوم درسرزمین چکمه !

ژوئن 11, 2008 by Ali

باور بفرماييد هیچ قصد قبلی برای نوشتن در این باره نداشتم که اصلا چه جای صحبت درباره دولت “مهرورز” آن هم در این بحبوحه روزهای پیشا امتحانی؟! والا من که کاری به کار دولت مذکور نداشته و ندارم اما نمی دانم این دیگر چه حکایتی است که دولت مذکور دائما در پی آن می رود که شعور دیگران را به زعم خودش به سخره و مضحکه بگیرند!هر چند آگاهان هم در مقابل اعلام کردند: “اهه کی “!! زهی خیال باطل!

دیدن این خبر اما باعث شد احساس کنم بد جوری دولت مذکور و دفتر مربوطه اش احساس می کنند به راحتی می توانند شعور و آگاهی دیگران را زیر سوال ببرند و ککشان هم نگزد !آقای رئیس جمهور بر سبیل عادت مالوف خود و البته در جهت افزودن بیش از پیش به “عزت” کشور مربوطه راهشان را به سمت سرزمین “چکمه” کج می کنند .مراسم استقبال که پیشکش !این ایتالیای از خدا بی خبر آنقدر انصاف نداشت که دیگر در بدو ورود آقای رئیس جمهور اجازه “تظاهرات” علیه آقای رئیس جمهور مهرورز ما را ندهد ! ای ایتالیای بی تربیت !کار، کار “مافیا” بوده است حتما ! آن هم در ایتالیا که دیگر مافیایش معروف بوده ! و مراتب علاقه مندی آقای رئیس جمهور هم که به “مافیا” معرف حضور هست!به گمانم از اهداف اعلام نشده این سفر یافتن سرنخ های “مافیا” در سرزمین مافیا بود!همانها که” وقتی نخش را می کشی صدایش از پنجاه جای دیگر بلند می شود” و یحتمل یکی از آنها هم “ایتالیا” بوده است!

آقای رئیس جمهور که از حل مشکلات مواد غدایی مانند برنج ، گوجه فرنگی ،گوشت ، مرغ و…در داخل با نیروی مهرورزانه خود گذر کرده اند رفته بودند تا مشکلات مواد غذایی را در سرتاسر جهان با طرح مهرورزانه خود یکسره حل کنند و جهان را هم مانند کشور مربوطه “آباد”کنند و دستی هم به سر و روی سایر کشورها بکشند !به پاس چنین خدمت شایان توجه و مهرورزانه ای عوامل بدخواه مافیا تصمیم گرفتند آقای رئیس جمهور را به ضیافت شام تدارک دیده شده از سوی فائو(سازمان خواربار و کشاورزي سازمان ملل متحد)و نخست وزیر ایتالیا دعوت نکنند تا برگ زرینی به معجزات آقای رئیس جمهور در افزودن به عزت کشور مربوطه اضافه شود  تا کور شود چشم هر آن کس که نتواند دید.

Mugabe and Ahmadinejad left out of U.N. summit dinner

و بعد از چنین فتح الفتوح بی سابقه ای چنین توضیحی از سوی دفتر آقای رئیس جمهور در پاسخ به اینجا البته پر بیراه نیست!..حالا می شود پرتقال فروش را پیدا کرد ؟!

***
کاملا نا مرتبط:
چقدر این روزها موضوعی بود که دلم می خواست در موردش بنویسم و ننوشتم !یکیشون “دوم خرداد” بود که به خاطر مریضی نابهنگام از دست رفت.یکی دیگه سالروز فوت “میرزای نائینی” بزرگ پرچمدار “مشروطه” بود !این فقیه مشروطه خواه و صاحب اعتبار علمی! با کتاب معروفش “تنبیه الامه و تنزیه المله” که همچنان پرقدر و ارزش باقی مانده ! و کلام نغز یکی از نویسندگان در وصف حال امروزمان: اینکه جای تعجب نباید باشد که بزرگراهی که امروز به میدان “آزادی” می رسد نه به نام “نائینی” یا “آخوند خراسانی” که به نام “شیخ فضل الله نوری” نامگذاری شده!
غیر از اینها هم حرف زیاد بود و من حوصله نکردم .

در ستایش اندیشه !

ژوئن 6, 2008 by Ali

کتابی که وصفش را اینجا نوشته و اتفاقا عبارت پشت جلدش را نقل کرده بودم کتابی است با عنوان “فیلسوفان سیاسی قرن بیستم ” نوشته ی “مایکل ایچ لسناف” و با ترجمه ی “خشایار دیهیمی”.

کتاب نسبتا معروف و قابل استفاده ای است برای علاقه مندان به اندیشه سیاسی و به ویژه اندیشه معاصر .نمی خواهم گزارشی از کتاب را اینجا بگویم و یا اندیشه فلان فیلسوف را بازگویم.آنچه می خواهم بگویم و توجه خودم را به شدت جلب کرده هم وغم این فیلسوفان برای درانداختن طرحی نو است بابت بهتر زیستن نوع انسان !

کتاب مورد اشاره فصلی را به “لیبرالیسم” اختصاص داده که به گمانم فصل درخشان کتاب است…تاکید می کنم نقطه توجهم به طور خاص به اندیشه تک تک این فیلسوفان نیست.وقتی اندیشه ها را می خوانی احساس می کنی با آدمهایی رو به رو هستی که اندیشیدن را به مثابه “رسالت” برای خود می دیدند و کاری جز آن نداشتند .بیندیشند برای بهتر زیستن انسان امروز. آن گونه بزید که انسان دیروز اگر پا به عرصه حال گذاشت حسرت به دل و انگشت به دهان بماند از این همه پیشرفت انسان !گو اینکه میراث انباشته شده ی همان انسان دیروز راهنما و راهگشایی است برای انسان امروز و چه خوب و چقدر درست این میراث را ارجمندش داشته اند متفکران معاصر.کسانی که گویی عشق و علاقه شان به نوع انسان حد و حصری نداشته و در ابراز اندیشه هایشان هیچ ابایی نداشته اند وتیغ تیز نقد و انتقاد بر پیشینیان کشیده اند و از سوی دیگر راه انتقاد بر اندیشه خودبازگذاشته اند.

این تفکر محض! این تلاش گرانمایه برای استفاده از عقل خداداد جهت زندگی بهترو کم رنج تر ارزشمند است.اینکه این اندیشه ها چه هستند بماند. نفس این اندیشیدن را می گویم.تلاششان برای در آرامش زیستن انسانها و باز کردن راهی برای تحمل عقاید متفاوت و در عین حال ابراز آزادانه آنها ستودنی بود برایم.و این همه باعث نشدکه ادعا کنند این اندیشه ها اگر محقق شوند دنیایی ساخته می شود بی عیب و نقص ! بی هیچ کژی و ناراستی ، که اتفاقا اینها را راهی ادامه دار دانستند برای از بین بردن رنج و آلام زندگی انسان تا جایی که ممکن باشد .نه اینکه این اندیشه ها مدینه ای می سازد فاضله و شهری زیبا و آرمانی!

 به عنوان شاهدی از این میان “کارل پوپر”را انتخاب می کنم ..او که معتقد است در کشورهای توسعه یافته اگر نه به طور کامل دست کم و به طور تقریبی موفق شده ایم بزرگ ترین پلیدی ها را که پیش از این زندگی اجتماعی را آشفته می کرد از میان برداریم…پلیدی ها و شرهایی مثل فقر،ناامنی اقتصادی،بیماری و درد،بردگی،فقدان فرصت آموزشی،تبعیض مذهبی و نژادی، و اختلاف طبقاتی فاحش بسیار تخفیف یافته اند و در مواردی علاج شده اند. حقوق بشر و شان انسانی در جامعه ی ما بیش از هر زمان دیگری حرمت دارند. البته مشکلات جدی و وخیمی هنوز برجای هستد، اما این دیگر وضع بشری است! ما موجودات خطاپذیری هستیم که نمی توانیم به اوتوپیا برسیم،فقط می توانیم به دنبال حل مشکلاتمان باشیم و در این راه از همه ی امکانات عقل خود بهره بگیریم .

بدیهی است که همه آنها نگاهشان معطوف به جامعه ی خود و مسائل آن بوده و هست.آنچه دردمندانه جلوه می کند ما، جامعه ما و اندیشیدن به مسائل خودمان است !جایی که گویی هنوز اندیشیدن محض و بهره گرفتن از عقل خداداد و درس گرفتن از میراث گذشتگان و تجربه معاصران ارج و قربی ندارد !

جامعه فقهی! کافی یا ناکافی ؟

می 30, 2008 by Ali

موضوع فقه “افعال مکلفان ” است.فقهاء شیعه قائل به آنند که احکام فقه تابع”مصلحت” و “مفسده ” است . اگر فعلی از افعالِ ممکنِ مکلفان،نهی شده ناگزیر مفسده ای داشته و چنانکه این نهی به سر حد “حرمت” برسد این مفسده، مفسده ای بوده ملزمه !از سوی دیگر چنانکه فعلی مورد رضایت شارع باشد و بدان “جواز” داده باشد دارای “مصلحت” است.مصلحت و مفسده اما اموری نیستند که لزوما عقول بندگان را راهی به آنها باشد . اینکه شارع فعلی را مورد نهی قرار داده و دیگری را حکم جواز داده ،خود کاشف از مفسده یا مصلحت درون آن فعل است حتی اگر عقول بندگان آنهارا درک نکنند .

میراث فقه و فقهاء شیعه میراثی است بس پر شکوه. نشانگر جد و جهد بی اندازه فقهاء در فهم تکالیف بندگان .فقه در دین و مذهب اسلام و شیعه جایگاهی بس گرانبها داشته و دارد .عمل به احکام فقهی همواره مورد توجه بندگان و متدینین بوده و هست. احکام فقه احکامی هستند که پشتوانه ثواب و عقاب اخروی را به عنوان ضمانت اجرا در پشت سر خود دارند .ارتکاب فعل حرام ، عقاب و انجام فعل مورد رضایت، ثواب را به همراه خود خواهد داشت .
به نظر می رسد مکلفی که به احکام فقهی آنگونه که گفته شده عمل کند رضایت خاطری خواهد داشت بابت عمل به امر و نهی شارع ! و مطمئن از بابت آن .

پرسش اما این است : آیا فقه تمام دین است ؟!آیا جامعه آرمانی مورد نظر شارع در انجام احکام فقهی خلاصه شده است ؟!
واقعیت آن است که خود من پاسخ سرراست وقطعی به این سوال ندارم .کسانی که تنها و تنها فقه را ملاک عمل قرار می دهند بی گمان صاحب منزلت هستند و ارجمند .پرسش من اما از موضعی دیگر مطرح می شود .پرسش از کافی بودن فقه است در بنا کردن جامعه ای دینی! به گمانم احکام فقهی احکامی هستند از موضع میانه و انجام تام و تمام آنها لزوما جامعه ای دینی بنا نمی کند . جامعه فقهی مسلما از قبل آن بر می آید، جامعه دینی اما مورد سوال است و اما و اگر .بخش مهم و غیر قابل چشم پوشی دین ، اخلاق است . اشتباه نشود! احکام فقهی همچنانکه که گفته شد تابع “مصلحت” و مفسده” هستند پس به ناگزیر غیر اخلاقی نیستند .سخن اما بر سر آن است که لزوما به تمام اصول اخلاقی حکم نمی کنند . به خاطر همان میانه بودن شاید !”اخلاق” به گمانم از این “میانه” فراتر می برد ما را .

برای وضوح بیشتر این حرف چندین مثال در ذهن دارم . بعضی از مثالها به گمانم برخورنده باشد شاید. ناچارا از بعضی درمی گذرم و به یک مثال اکتفا می کنم .
فردی را در نظرآوریدکه به کسبی مشغول است و به لحاظ فقهی حرجی بر او وارد نیست. از هر کجای فقه که به آن نگاه کنی کسبش اشکالی ندارد.از موضعی دیگر اما که نگاه می کنی می بینی کارش خون مردم در شیشه کردن است. فرد مفروض اتفاقا آدم معتقدی است. حساب سال دارد و خمسش را هم سر سال می دهد و اتفاقا اهل نماز و روزه هم هست .هر چقدر که بالا و پایین کنی به احکام فقه عمل کرده و می کند .و قس علی هذا !
سوال اما باقی می ماند که این “همه” چیز است ؟!به نظر اما چیزی کم است .
نظر من در این باره پر از نقص است و خامی حتما و نیاز دارد به آنکه بیشتر و بیشتر مورد تامل قرار بگیرد.

اعتذار

می 25, 2008 by Ali

عرض به خدمتتون که  این چند روزه به شکل عجیب و غریبی مریض شدم و همچنان هم کمابیش ادامه داره .الان بالاخره بعد از این چند روز تونستم بیام اینو بگم…غرض،عذرخواهی بود بابت این غیبت ناخواسته! اگه تو این چند روز مفقودالاثر شدم دلیلش همین بوده و بس!

*احتمالا ادامه دارد …

***

 اون موقع که اینو نوشتم واقعا فک کردم “ادامه دارد” ولی الان می بینم همچین ضرورتی هم نداره این “ادامه دارد ” !..به هرحال سودی از قبل خوندنش عاید نمی شه !

از خود این مشکل پیش اومده که ییهو ظاهر شد می گذرم …ظاهرا ویروسی بوده که یه مقدار هم این روزا شیوع پیدا کرده ..ولی برخورد دکترها واقعا برای من عجیب بود..نه همه ولی به هر حال یه قسمت قابل توجه !برای منی که از بچه گی عادت کردم داروها رو بدون اینکه بفهمم به چه دردی می خورن نخورم خیلی بیشتر این برخوردها عجیب بود !والا ما که تو این فیلمهای کفار از خدا بی خبر می بینیم دکترها مریض رو توجیه می کنن و تا مریض متوجه قضیه نشده حرفها رو ادامه می دن ! یا اصلا همین “یانگوم”!! همون قضیه نبض گرفتن !

خب من پیش چند تا دکتر رفتم …ولی اصلا حرفهای من خیلی مهم نبود انگار !! همین جور از قبل نسخه ها آماده بود فک کنم !…منم که اصلا نمی تونم بدون اینکه علت نوشتن دارو رو بفهمم مصرفش کنم از این دست می گرفتم و از اون دست هم می ذاشتمش کنار !یکی از دوستانم بهم می گه آخه مگه تو دکتری ؟! دکتر نیستم ! اما بلانسبت خنگ هم نیستم دیگه !…اون اوایل پیش چند تا دکتر رفتم که انصافا یکی خیلی دکتر خوبی بود و تشخیص درستی هم داده بود  اما به هر حال بعد از 2  3  روز پیش دکتر متخصصی رفتم. بعد از چند تا سوال نه چندان مرتبط نسخه ای نوشت که بیا و ببین !! این حاشیه های نسخه دیگه جا نداشت واقعا ! اگه جا می شد حتما داروها هم اضافه می شد ! وقتی ازش پرسیدم اینا چیه اون وقت ؟! گفت شما همینا رو استفاده کن به هیچی دیگه هم نمی خواد فک کنی ! بینشون 6تا آمپوله که خیلی هم درد داره !! (مرسی آقای دکتر!) ..بعد که دید من خیلی دارم سوال می کنم بلند شد و محترمانه اشاره کرد برم بیرون !! خسته نباشید واقعا !…منم که معمولا اول خودم تشخیص می دم و بعد می رم دکتر که تایید حرف خودمو بگیرم، رفتم پیش یه نفردیگه و این یکی اتفاقا حرفای خودمو تایید کرد و داروی خاصی هم نداد ! همون قضیه ویروسی بودن و دوره داشتن رو تکرار کرد…چقدر فاصله بود بین این یکی و قبلی !

مامان مربوطه هم تو این روزا دائما تکرار می کرد این مریضی از گوجه سبز* است و بس !! حالا هر چی من می گم اون گوجه سبز ها مال 60 قرن پیش بود که خوردم ولی از من گفتن و از مامان مربوطه انکار !! قرار شده دیگه طرف گوجه سبز نرم تا از بلایای مربوطه و غیر مربوطه دور بمونم …ولی من و گوجه سبز نخوردن ؟!!….حاشا و کلا !

مامان مربوطه عزیز خیلی خیلی اذیت شد تو این روزا ! شرمنده تم .و ممنون بابای مربوطه !

خدوند همه مریضها را شفا دهاد !

________________

* یحتمل بعضی ها به گوجه سبز می گن “آلوچه ” !