وارد مغازه موبایل فروشی شدم . قبل از من روحانی مسنی در مغازه بود که فروشنده مشغول صحبت با او بود. به گمانم می خواست یکی از قطعات گوشی موبایل را بخرد.رفته بودم تا در این” آشفته بازار تقلب و کپی” باتری گوشی بخرم البته به شرط اصلی بودن.بعد ازمن دختری آمد که قصد فروش گوشی نویی را داشت . ظاهرش با عرف معمول جایی که من رفته بودم چندان تناسب نداشت .گفت که می خواهد گوشی را بفروشد و از فروشنده پرسید : می خردش؟! ..فروشنده گوشی را نگاهی کرد و پاسخ روشنی نداد و بی تفاوت مشغول صحبت با روحانی مسن شد. دختر فروشنده گوشی نو لحظاتی درنگ کرد. مثل من نبود که منتظر بماند. رو به صاحب مغازه کرد وبا لحنی بلندتر از قبل گفت : اگر خریداری بگو. صاحب مغازه هم که این بار صدایش نسبت به قبل بلندتر شده بود گفت می خرم، ولی می بینی که مشتری دارم . دخترفروشنده گوشی نو که آشکارا لحن صاحب مغازه را نپسندیده بود با لحن اعتراض آمیزی گفت : من که نمی تونم منتظر بمونم که بالاخره معلوم بشه می خری یا نه. فروشنده باید انقدر تحمل داشته باشه که بتونه با مشتری خوب برخورد کنه. یادم نیست صاحب مغازه در پاسخ چه گفت ، فقط همین قدر فهمیدم که داشت دعوا می کرد. دختر فروشنده گوشی نو در حال خارج شدن گفت : این همه مغازه موبایل فروشی..می رم اونجا. صاحب مغازه این بار صفت زشتی را منتسب کرد به دختر. دختر فروشنده گوشی نو که حالا بیرون مغازه رفته بود گفت : می دم مغازه تو ببندن . صاحب مغازه این بار از ادبیات شفاهی استفاده کرد که به نظرم رکیک هم بود.
من در مغازه مانده بودم و روحانی مسن .صاحب مغازه که انگار می خواست نشان دهد حق به جانب او بوده گفت نمی بینن قبل از اونها مشتری منتظر ایستاده …فقط دنبال اینن که حرف خودشونو بزنن. این حرفها اما ظاهرا اثری را که اون انتظار داشت نگذاشته بود…تا اینکه به کنایه ابلغ من التصریح نسبتی به دختر فروشنده گوشی نو _که حالا دیگر آنجا نبود_ داد که طبق آیین و مسلکی که من می شناسم”حد” دارد .اندکی درنگ کردم تا اعتراض روحانی مسن را بشنوم. خبری نشد. نتوانستم ساکت بمانم. گفتم : نمی شود روی ظاهر قضاوت کرد. هر حرفی داشتی جلوی خودش می گفتی تا او هم حق دفاع داشته باشه . حرف من جرقه ای بود به انبار باروت ذهن صاحب مغازه تا بقیه حرفها رابگوید. اینکه حاضر است حرفش را ثابت کند و مطمئن از درستی حرفش هست. حرف خودم را تکرار کردم. در تمام این مدت انتظار داشتم روحانی مسن اگر تایید نمی کند حرفم را لااقل رد هم نکند . رو به من کرد و گفت وقتی “اینجا” کسی با این قیافه می آد “مشکل” داره !
باتری اصلی خواسته بودم برای گوشی. صاحب مغازه باتری را که آورد متوجه شدم که “هولوگرام” باتری، اصلی بودنش را ثابت نمی کند .همین را بهش گفتم. گفت : الان همه باتری ها کپی شده و دیگه با هولوگرام ظاهری نمیشه درباره اصلی بودنش قضاوت کرد. باید به فروشنده اعتماد داشته باشی که به اصلی بودن هم یقین کنی !…بله ! طبق ظاهر نمی شود مطمئن شد و قضاوت کرد .این را فروشنده درباره “باتری” به من می گفت. مطمئن بودم که به او “اعتماد ” هم نمی شود کرد. بیرون آمدم .
داشتم خفه می شدم. راحت شدم وقتی بیرون آمدم. تمام راه در ذهنم این دو تعبیر دور می زد: عالم متهتک و جاهل متنسک .تلنگری برای خودم بود.
***
دوستی از یکی از روحانیون مورد احترام نقل می کرد که می گفت اگر دیدی مسلمی وارد مغازه مشروب فروشی شد حق قضاوت ناروا نداری. مثلا می توانی بگویی تشنه اش بوده و به دنبال آب راهی مغازه شده است.
***
نقل است که خلیفه مسلمین از کنار خانه ای می گذشت که صدای بد مستی صاحب خانه ای او را متوجه خود کرد. خلیفه از دیوار خانه بالا رفت تا حقش را کف دستش بگذارد. گویا بعد از سرحال آمدن، صاحب خانه که اشتباه خود را قبول کرده بود اما به خلیفه گفت اگر من یک اشتباه کردم تو سه اشتباه کردی.تجسس کردی. وقتی وارد شدی سلام نکردی. از درب به داخل نیامدی.
***
آنچه در مغازه دیدم با سنتی که من می شناسم سر سازگاری نداشت. بخشی از اخلاق رو به زوال و “آشفته بازار تقلب و کپی ” اما برایم عینی تر شد.
بعد التحریر :
“به حرفي كه از دهان كسي بيرون مي آيدنبايد گمان بد ببري، وقتي براي آن برداشت نيكويي وجود دارد” (امیرمومنان علی (ع) )
ممنون از مانیا و مدیکو برای یادآوری روایت !
_________________________________________________________
* یادداشت “روح دین” پی خواهد داشت. حرفهایم را بعدترخواهم گفت.